نیم ساعت پیش اینجا بودم. یه خورده چی نوشتم.ایطوری شروع کرده بودم که میخاستم برم پیاده روی بعد نرفتم و گفتم ولش کن برم وبلاگ و بعد اومدم چی بنویسم و فلان.... بعد گفتم اه ولش کن حال ندارم.میخاسم بزارم بره تو چرکنویسا بمونه برای یادگاری ولی حال نداشتم همیطوری بسم رفتم بیرون.
چرکنویس. چه مسخره.
بلاگ اسکای خیلی مسخرن.اون روز کلی گشتم دکمه بکاپش پیدا کنم از وبلاگم بکاپ بگیرم پیداش نکردم.رفتم ایمیل بدم به مدیریتش بگم سگ تو روحتون با این خدمات وبلاگتون بعد پشیمون شدم.صلوات فرستادم تقوا پیشه کردم :|
حالا نیم ساعت بعده.دوباره حوصلم سر رفت و دوباره اومدم.چون جایی رو ندارم برم برمیگردم اینجا دوباره.چه بکنم؟ چه میتوانم بکنم؟ هوم؟ هیچی.فقط میتونم بیام همینجا.یا برم تو تخت غلط بخورم.
از برج 8 یا 9 پارسال این مغازو رو اجاره کردن.قراره بشه نمایشگاه کابینت و دکوراسون.3 تا آدم تحصیلکرده پولدارن.یکیشون مهندس معماریه تو دانشگاه هم درس میده اون یکی داداششه اونم به قول خودش آشیتکته! اون یکی هم مهندس معماره ساخت و ساز داره و وارد کننده لوازم ساختمانه.
سه تا گروه نصاب و یه کارگاه هم در اختیارشونه.البته یه گروهش گروه نیس . یه نفره اونم منم.یه گروه هم متلاشی شده و فک کنم دیگه نیسش.
با تمام این تفاسیر الان که برج 2 هه امسال شرو شده هنوز این نمایشگا را نیفتاده!!!! نه که فک کنی نمایشگا بین الملیه دو هزار متر زیربناش باشه ها، نه.100 متر هم نیس.
تمام کاراشو من انجام دادم.یعنی بلا استثنا تمام چیزایی که توشه من نصب کردم.ساخته شده اومده اونجا بسیم.طراحی بعضی جاهاش هم به نظر من ریده.من بودم خیلی بهتر میریدم :|
به هر حال هنوز تموم نشده.به این زودیا هم تموم نخاهد شد.
حالا دس از اینجا ول کنو دس از اونجا بگیر.
این اصطلاح مال بچگیمه.الان از اون ته مهای خاطراتم درش آوردم.مال اون وختا که قصه برامون میگفتن.کلا برای من قصه های زیادی گفته نشد.اگر گفته شده بود یادم میموند.ولی الان فقط قصه شیخ زنگلو پا یادمه. یه گربه تیز چنگال هم بود که فک کنم قصه نبود.کس شعری بود که برامون میگفتن سرگرم باشیم.
حالا دس از اینجا ول کن و دس از اونجا بگیر. اینجا میشه نمایشگا کابینتو اونجا میشه لاس وگاس!
بله،لاس وگاس. همین دیشب یا پریشب پی ام سی داشت نشونش میداد.نگاه میکردم و بر یقینم مبنی بر دروغ بودن اسلام و شیاد بودن محمد و عالش و عقبش افزوده میشد.ولی الان کاری به اون چیزاش ندارم.میخام از پروژه های نیمه تموم اونجا بگم.از گفتگوی مجریه برنامه که خیلی معروفه و من اسمشو بلد نیسم با مدیر یه پروژه بزرگ که اونم خیلی معروفه و اسمشو بلد نیسم. و اینکه مدیر پروژه که اتفاقن از ملیاردرای مطرح در سطح جهانی بود داشت میگفت که اینجا هتل فلانه و از پارسال که بحران اقتصادی شده دیگه ما تعطیل کردیم و پول نداریم و فلان و فلان....حالا من که نمتونم همشو بگم.اصلا در توان من نیس.مهمم نیس اصن. مهم منم.من و این فکرایی که پیش خودم میکنم.این تحلیل مسایل به روش محسنی.
من یه نفره.کاملا تنها.بدون هیچ پولی.بدون این که هیچ اطلاعی از کار داشته باشم.بدون اینکه هیچ تجربه ای داشته باشم.یه مغازه زدم. بیست و چند روزه جمش کردم.تاکید میکنم کاملا تنها.از مرحله قول نامه مغازه تا افتتاح! اضافه کن خرید سیستما و اسمبل کردنشون و بسن شبکه و ساختن میزا و... و... و....
وقتی یادم میا د خیلی ناراحت میشم.همی حالا هم اشک تو چشام جم شده. اینکه چقد امیدوارانه شرو کردم.چقدر خوب و سریع پیشرفت کردم.چقد سخت بود. فقط و فقط همین تجربه کافیه برام تا هرکسی بخاد اسم خدا و حرکت و برکتو بیاره جلوم،هرکسی بگه خدا بزرگه و این کسشرا....
هیچی بابا...ولش کن.
میخاسم یه چیز دیگه بگم اصن.یادم رف.رشته افکارم پکید ییهو.میخاسم از داستا ن نمایشگا کابینت و بحران اقتصادی در لاس وگاس نتیجه گیری کنم و نتایج رو تجزیه تحلیل کنم. :|